رابطه اسپند و کرونا

0

حسابی از دست کرونا خسته شده بودم و هرجا می رفتم یا هر شبکه ای را نگاه می کردم و با هر کسی که احوالپرسی می‌کردم راجع به این ویروس منحوس صحبت می کرد. با خودم می گفتم: «چه موقع میشه این آفت شر خودش را از سر دنیا کم بکند؟»

در همین حال تلفن همراه من زنگ خورد. بی‌حوصله تلفن را جواب دادم که صدای بی بی خانوم را شنیدم در حالی که صدایش آن نشاط همیشگی را نداشت بعد از احوالپرسی گفت:

«مهرداد جان؛ من مقداری ضعف دارم و عمه ات می گوید حتماً کرونا گرفته ای! هر چه می گویم، من که در خانه نشسته ام، چطور گرفته ام؟! مگر اینکه تو من را مبتلا کرده باشی؛ اما گوش به حرف من نمی دهد و می گوید باید برویم بیمارستان آزمایش بدهی تا خیالم راحت شود. عزیزم الان به نظر تو چه کاری انجام دهم؟من که  فشارخون و دیابت هم دارم.»

سعی کردم مادربزرگ را آرام کنم و گفتم: «تا یک ساعت دیگر خودم می آیم خانه سری می زنم.»

کرونا و گرفتاری های ناشی از آن باعث‌ محدودیت دید و بازدید شده بود و مدتی بود جایی نرفته بودم اما این جا فرق داشت. لباس پوشیدم و راه افتادم. زنگ آپارتمان را زدم عمه خانوم با اسپری الکل به دست درب را باز کرد دستها را الکلی کردم و بعد هم شستم و رفتم داخل.

بی بی خانم با همان لبخند همیشگی ولی همراه با کمی اضطراب روی تختش دراز کشیده بود. عرض ادب کردم و بعد از پوشیدن دستکش و ماسک معاینه را شروع کردم. فقط کمی ضعف و افت فشار خون داشت. هیچ علامتی از کرونا مثل سرفه، تب و تنگی نفس نداشت. عمه مینا در حالی که قیافه درهم و گرفته‌ای داشت ما را نگاه می کرد که بی‌بی خانم گفت:

«مینا برو اسپند دود کن بیار برای دکتر مهرداد که ضدعفونی بشه!»

عمه با پوزخندی گفت: «تورو خدا مادر بس کن دیگه! خودش دکتره می دونه اسپند فایده نداره و آمده تو را معاینه و درمان کنه آن وقت تو می خواهی او را ضدعفونی کنی؟»

مادربزرگ در حالی که حسابی عصبانی شده بود ابروهایش را بالا برد کمرش را صاف کرد و می خواست جواب عمه  را بدهد که من دخالت کردم و گفتم:

«عمه جان اگر اسپند بیاوری خیلی عالی می شود. من عاشق بوی اسپند هستم. دستت درد نکند.»

عمه در حالی که چپ چپ من را نگاه می کرد و به نظرم در دلش به من فحش و ناسزا می‌گفت، به آشپزخانه رفت مقداری اسپند توی جای اسپندی مخصوص ریخت و آمد سمت ما. بوی اسپند که آمد بی اختیار به خاطرات گذشته برگشتم. زمانی که بی بی خانم سرپا بود و همه کارهای خانه را انجام می‌داد؛ آشپزی، باغبانی، خیاطی و برای من یک اسطوره بود. واقعاً برای خودش یلی بود. کسی جرات نداشت روی حرفش حرف بزند. اما در عین اقتدار و مدیریت بسیار مهربان و عاطفی بود.

یک روز که داشتم توی خانه با توپ پلاستیکی کوچکم بازی می کردم ناگهان جوگیر شدم و توپ را شوت کردم. از بخت بد توپ درست رفت توی دکور و بشقاب قیمتی و قدیمی که یادگار مادر بی بی خانم بود را شکست. از ترس می لرزیدم و نمی دانستم چه کار کنم. توی این فکر بودم که چطور این خرابکاری را جمع کنم، که بی‌بی خانم آمد توی پذیرایی. ظاهراً صدای شکستن ظرف را شنیده بود رفتم گوشه اتاق و دست‌هایم را جلوی صورتم گرفتم چهار ستون بدنم می لرزید و از خجالت هم خیس عرق بودم.

صدای پایی را می‌شنیدم که به من نزدیک می شد، خودم را برای کتک خوردن آماده می کردم. دست هایی به دور سرم حلقه زد و خودم را درآغوش یک نفر دیدم. فکر می کردم فرشته نجات است. دست هایم را از صورتم برداشت دستهای مهربان بی بی بود که اشک هایم را پاک می‌کرد و می‌گفت: 

«عزیزم فدای سرت. ناراحت نباش اما دقت کن و بدان که هر چیزی یا آدمی یک جور می شکند و یک خصوصیتی دارد. بشقاب چینی با ضربه می شکند، بچه با ترس می شکند. بزرگ ترها هم با غم می‌شکنند. بازی بکن اما حواست به خصوصیت چیزها هم باشد.»

سال ها از آن حادثه می گذرد اما این حرف در ذهن من حک شده و راهنمای بسیار خوبی برای من بوده است. غرق در خاطرات بودم که با صدای مادر بزرگ توجه ام به زمان حال برگشت او می‌گفت : «باز کجا رفتی هنوز هم مثل بچگی هایت غرق تخیلات هستی؟! »

خنده ای کردم و گفتم: «مثل اون موقع ها نه ولی بعضی وقت ها توی تخیلات می روم.» 

بی بی جان گفت: «خب به نظرت من کرونا دارم یا ندارم؟» گفتم: «هیچ علامتی از کرونا در شما موجود نیست اما هر علامتی پیدا کردی من را خبردار کن.»

از نتیجه معاینه در پوست خودش نمی گنجید و شروع کرد به قربان صدقه من رفتن. من هم از خوشحالی او حسابی شاد شده بودم که نگاهم به عمه خانوم افتاد. حسابی دمغ بود و معلوم بود که آرامش قبل از طوفان است.  

صلاح دیدم که زود خداحافظی کنم و برگردم ، بلند شدم و با بی بی خانم خداحافظی کردم و با عمه هم همینطور و آمدم تا درب آپارتمان. کفش هایم را که پوشیدم عمه خاطر جمع شد که کسی صدای او را نمی شنود، با توپ پر گفت:

«تو که مثلاً دکتری چرا به مادربزرگ نمی گویی اسپند دود کردن فایده ندارد؟»

پرسیدم از عمه خانوم: «آیا ضرری هم دارد؟» 

گفت:« نه ضررندارد، فایده هم ندارد.»

گفتم: «همین که باعث خوشحالی و اطمینان مادربزرگ می شود این خودش بزرگترین فایده است. بوی مطبوعی هم دارد؛ درسته؟»

با اکراه گفت:« بله؛ درسته !»

ادامه دادم  :«می دانم که مقداری خسته می شوی اما اگر این اطمینان و قوت قلب را از بی بی خانم بگیریم وسیله حفاظتی دیگری نداریم که در اختیارش بگذاریم.» تا حدودی  قانع شد، مجدداً خداحافظی  کردم و از آپارتمان بیرون آمدم. 

در دلم فکر می کردم که به قول مادر بزرگ باید حواس مان به خصوصیت چیز ها و انسان ها باشد. خصوصیات انسان ها این است که به بعضی چیزها امید دارند، اعتقاد دارند. اگر دوستی داریم که امیدوار است امید را از او نگیریم مخصوصاً تا زمانی که چیز دیگری نمی توانیم در اختیارش قرار دهیم. 

تحقیقات متعدد علمی هم نشان داده است که حمایت عاطفی و امیدواری  یکی از مهمترین عوامل در بالا رفتن سیستم ایمنی بدن و مقاومت در مقابل بیماری هاست و برعکس، استرس در دراز مدت باعث کاهش  سطح ایمنی انسان ها می شود و شانس بروز بیماری را بالا می برد.

امیدواری باعث می شود انسان ها تاب آور شوند و تحمل بالایی داشته باشند و دعا می کنیم که همیشه امیدوار باشید که بهترینها برای شما اتفاق بیفتد. 

از شما عزیز گرامی ممنونم که برای رشد شخصی خود وقت می گذارید و طبقِ روالِ همیشه دعوت می کنم به سوالات زیر پاسخ دهید: 

 

  • این داستان چه پیامی برای شما داشت؟
  • چه افرادی در زندگی معمولاً به شما امید می دهند؟
  • چه افرادی معمولاً شما را ناامید می کنند؟
  • سپر حفاظتی و نیروی روحی- روانی که از شما در مقابل مشکلات حفاظت می کند چیست؟ و چگونه می توانید آن را تقویت کنید؟
  • چگونه می‌توانید به عزیزان تان کمک کنید سپر روحی – روانی مناسبی علیه کرونا داشته باشند؟

دکتر سید فرزاد حسینی

کوچ بین المللی تحول فردی و سازمانی

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.